مردى به عبد الملك بن مروان گفت : آيا به من امان مىدهى ؟ عبد الملك گفت : آرى . مرد پرسيد : بگو ببنيم آيا اين خلافت كه به تو رسيده به نص خدا و رسولش بوده است ؟ عبد الملك گفت : نه ، مرد پرسيد : آيا مسلمانان بر اين اجماع كرده و به تو رضايت دادهاند ؟ عبد الملك پاسخ داد نه . مرد باز پرسيد :
پس آيا بيعت تو به گردن ايشان است كه به خلافت تو راضى شدهاند ؟ عبد الملك گفت : نه . مرد باز پرسيد : آيا اهل شورا تو را برگزيدهاند ؟ عبد الملك گفت : نه . مرد گفت : پس آيا چنين نيست كه تو به زور خلافت را عهده دار شدهاى و تمام امكانات مسلمانان را تنها به خود اختصاص دادهاى ؟ عبد الملك گفت : آرى چنين است .
مرد پرسيد : پس به كدامين دليل تو خود را امير المؤمنين ناميدى ؟ در حالى كه نه خدا و نه پيامبرش و نه مسلمانان تو را به اميرى بر گزيدهاند ! ! عبد الملك به وى گفت : از ملك من خارج شو و گرنه ترا مىكشم . مرد گفت : اين پاسخ مردم عادل و منصف نيست . سپس از نزد او خارج شد . « 1 »
2 - شيخ طوسى در كتاب امالى به نقل از شيخ مفيد و او از ثمالى ، حكايت ديگرى در اين باره نقل كرده است :
عبد الملك بن مروان در مكّه براى مردم سخنرانى مىكرد . يكى از كسانى كه در اين مجلس حضور داشته نقل مىكند كه چون عبد الملك به پند و اندرز در خطبهاش رسيد . مردى در برابرش برخاست و گفت : آهسته ، آهسته شما خود امر مىكنيد و امرى نمىپذيريد . نهى مىكنيد و خود باز نمىايستيد . پند مىدهيد و خود پند نمىگيريد ، پس آيا ما به سيرهء شما راه پوييم يا فرمانتان را گردن نهيم ؟ ! اگر بگوييد از سيرهء ما پيروى كنيد پس جواب دهيد كه چطور
هامش
( 1 ) - حلية الاولياء ، ص 335 .