ماجراى او همچون ماجراى بلعم است كه اسم اعظم به دو داده شده بود كه خداوند در بارهء او فرموده بود :
آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ « 1 » .
« آيتهاى خويش را به او عطا كرديم پس او از اين آيات سر پيچيد چنان كه شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان شد . »
امّا گروه دوّم پر شمارتر بودند . اينان كسانى بودند كه نمىتوانستند علم امام و معرفت وى را بدانچه آنان نمىشناختند و كرامت او را در نزد خداوند و پذيرفتن دعاهايش از سوى خداوند را به خود بقبولانند ! !
اينان نه تنها منكر فضايل اهلبيت عليهم السلام هستند بلكه حتّى آنها را امورى ناممكن قلمداد مىكنند . چرا ؟ چون هنوز انبيا و اولياى خدا و مقام والاى آنان را در پيشگاه پروردگار به درستى نشناختهاند .
اگر اينان واقعاً در آفرينش انسان و اينكه چگونه خداوند انسان را در زمين به جانشينى خويش برگزيد و به واسطهء دانايى و توانايى كه به دو بخشيد ، هر آنچه كه در زمين بود به تسخير وى در آورد انديشه مىكردند ، پى مىبردند كه اين از حكمتهاى خداوند سبحان است كه يكى را در علم و دانايى بر ديگرى برترى دهد و به فرمانبرداران و مخلصانش ، چه از راه وحى ، همچون پيامبران ، و چه از راه الهام ، همچون جانشينان پيامبران ، معرفت و آگاهى بيشترى بخشد .
از سوى ديگر ، كتابى كه خداوند به وحى فرو فرستاده است خود در برگيرندهء چشم اندازهاى گستردهء علم و دانش است كه جز كسانى كه خداوند دلهايشان را به ايمان آزموده است ، بدانها دست نيازند كه ايمان نور خداوندى است كه از مشكات نبوّت تابيده مىشود . اين همان ياد و نام خداست كه از
هامش
( 1 ) - سورهء اعراف ، آيهء 175 .