2 - انس بن مالك گويد :
پيش امام حسين عليه السلام بودم كه كنيز آنحضرت داخل شد و در حالى كه دستهاى گل براى آنحضرت آورده بود ، به وى سلام داد . امام به او فرمود :
« تو را در راه خدا آزاد كردم » .
عرض كردم :
او به شما با دستهاى گل سلام كرد . اين امر براى آن كنيز چندان مهم نبود كه آزادش كردى ؟ !
فرمود :
« خداوند ما را چنين ادب آموخته است . او فرمود : « چون به شما تحيّت فرستادند شما نيز تحيّتى بهتر از آن يا همانند آن بفرستيد » . بهتر از تحيّت اين زن ، آزاد كردنش بود » . « 1 »
3 - يك اعرابى نزد امام حسين عليه السلام آمد و با خواندن قطعهاى شعر ، حاجت خود را مطرح كرد . قطعهاى كه وى خواند چنين بود :
- نوميد نشد آن كس كه اكنون به تو اميد بسته و آن كس كه حلقهء در خانه تو را به صدا در آورده است .
- تو بخشنده و مورد اعتمادى و پدرت كشندهء تبهكاران و فاسقان بود .
- اگر جدّ شما نمىبود ، دوزخ بر ما فرود مىآمد .
وقتى وى اشعار خود را مىخواند ، امام در حال خواندن نماز بود و چون از نمازش فارغ شد رداى خود را كنار زد و چهار هزار دينار طلا برداشت و به آن اعرابى داد و با سرودن اشعارى ( به همان وزن وقافيه ) فرمود :
- اين دينارها را بگير و بدان كه من از تو پوزش مىخواهم و نيز بدان كه من
هامش
( 1 ) - أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد .