نمىشنيدند . هر آينه گمانهاى ديگرى به خود راه مىدادند . آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت . نماز پايان يافت در حالى كه مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانى شدن سجدهء پيامبر خدا را از آنحضرت سؤال كنند . چون در اين باره از پيامبر پرسش كردند ، آنحضرت در پاسخ فرمود : حسن بر گردنم سوار شده بود و من دلم نيامد كه او را به اجبار پايين آورم ، بنابر اين صبر كردم تا او خود از گردنم پايين رود .
يك بار ديگر پيامبر بر فراز منبر بود و براى مردم سخنرانى مىكرد و آنان را اندرز مىگفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالى كه نزديك بود بلغزند و زمين بخورند ، ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر فرود آمد و به سوى آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر برد . يكى از آنانرا بر پاى راست و ديگرى را بر پاى چپ خود نشانيد و پيوسته مىگفت : « خدا و پيامبرش راست گفتهاند كه اموال و اولاد شما فتنه هستند . من به اين دو طفل نگريستم كه راه مىرفتند ، و مىلغزيدند ، نتوانستم درنگ كنم تا آنكه سخنم را نيمه تمام رها كردم و آنها را بر فراز منبر آوردم » .
حتّى آنحضرت ، حسن و حسين را در يكى از سفرهاى كوتاهش با خود همراه برد . وى آن دو را بر روى استرى كه جلو يا پشت آنحضرت حركت مىكرد نشانيد . حضرت اين كار را كرد تا اگر به ديدن آن دو اشتياق پيدا كرد آنان را ببيند يا اگر آنان هواى ديدن آنحضرت را كردند ، بتوانند وى را ببينند . همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله در هر مناسبتى از اين دو تمجيد مىكرد و بزرگوارى و كرامت آنان را به همگان اعلان مىداشت . در روز مباهله نيز پيامبر اين دو و پدر و مادر آنان را برگزيد كه از تابش برهان آنان اسقفها مدهوش و متحيّر ماندند « 1 » » .
هامش
( 1 ) - الحسن بن على ، ص 21 .