دو جامهاش را به روى افكندم . اينك من خنكى ايمان او را كه تا قلبم رسيده ، احساس مىكنم » .
در روايت اصبغ آمده است كه امام به تنهايى از مدينه بيرون رفت . هفت روز سپرى شد و على باز نيامد . پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدند كه مىگريست و مىفرمود :
« خدايا على نور چشمم ، قوّت زانويم و پسر عمويم و زدايندهء اندوه از سيماى مرا به سويم باز گردان » . آنگاه براى هر كسى كه خبر على را به او برساند ، بهشت را تضمين كرد .
مردم بر مركبهاى خود سوار شدند و در پى امام روانه شدند . سرانجام فضل بن عبّاس ، او را يافت و مژدهء آمدنش را به پيامبر صلى الله عليه و آله رساند .
پيامبر به استقبال على شتافت . چپ و راست و سر و بدن آنحضرت را وارسى كرد . من عرض كردم : على را چنان وارسى مىكنى كه گويى به جنگ رفته است ؟ پس پيامبر گفت جبرئيل به من خبر داد كه گروهى از مشركان شام آهنگ تو را كرده بودند پس على را به تنهايى به سوى ايشان روانه كن . پس جبرئيل به هزار فرشته و ميكائيل نيز با هزار فرشته با على خارج شدند و ملك الموت را ديدم كه در پشت على جنگ مىكرد .
در اربعين خطيب و شرح ابن فياض و اخبار ابورافع در ضمن روايتى طولانى از حذيفه يمانى نقل شده است كه :
اميرمؤمنان بر رسول خدا كه بيمار بود ، وارد شد . سر پيامبر صلى الله عليه و آله در دامان مردى خوش اخلاق بود و پيامبر صلى الله عليه و آله هم به خواب فرو رفته بود . آن مرد گفت : به پسر عمويت نزديك شو كه تو سزاوارتر از منى . پس على سر پيامبر را به دامان گرفت . چون پيامبر بيدار شد سراغ آن مرد را گرفت ، امام گفت : او چنين و چنان بود . آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : او جبرئيل بوده است . با من سخن مىگفت تا دردم سبك شود .
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 232
مساهمون: شريعت
ص٢٣٢