فرماندهء سپاه شاميان است كه معاويه قول دخترش را نيز به او مىدهد ، آنگاه وى به مبارزه با فرمانده سپاه امام عليه السلام يعنى عدى بن حاتم مىآيد و اين رجز را مىخواند :
- بگو به عدى كه دورهء وعد و وعيد گذشت و من فرزند سيفاللَّه ، خالد هستم
- و وليد ، خالد را زينت مىدهد پس براى ما و شما از اين جنگ گريز گاهى نيست ، باز گرديد .
ملاحظه مىكنيد كه فرماندهء سپاه شاميان چگونه به نسب خود مباهات مىكند با ديدن چنين رجزهايى خاطرات دوران جاهليّت در ذهن ما جان مىگيرد كه چگونه افراد به پدران و خانوداههاى خود افتخار مىكردند . در مقابل ، عدى بن حاتم هم رجز مىخواند . امّا انگيزههاى ايمانى او در اين رجز جنگى كاملًا مشهود و چشمگير است :
- خدايم را اميد دارم و از گناهم مىترسم و هيچ چيز چون عفو پروردگارم با ارزش نيست .
عبيداللَّه بن عمر يكى از همسنگران معاويه به صراحت از پيش زمينههاى وقوع اين جنگ سخن مىگويد . هنگامى كه وى در ميدان جنگ با امام حسن مجتبى عليه السلام رو به رو مىشود ، مىگويد :
پدر تو در آغاز و انجام با قريش مبارزه كرد و قريشيان اينك او را دشمن دارند پس آيا تو مىتوانى او را از خلافت خلع كنى تا ما خودت را خليفه قرار دهيم .
اين عبارت به خوبى از حسدها و كينههاى جاهلى كه در سينه قريشيان موج مىزد ، پرده برمىدارد . اين سخنان از دهان كسانى بيرون مىآيد كه خود رهبرى لشكر شام را بر عهده دارند .
ولى امام حسن با شدّت تمام پيشنهاد او را رد مىكند و مىفرمايد :
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 186
مساهمون: شريعت
ص١٨٦