وضعى پيش آمد ؟ فرمود :
« اگر ياران و حاميانى يافتى به سوى ايشان بشتاب و با آنان جهاد كن و اگر يار و ياورى نيافتى دست بازدار و خونت را بيهوده مريز تا درحالى كه مظلوم هستى به من ملحق شوى » .
چون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم از جهان فروبست ، من به كار غسل و كفن او پرداختم و سوگند ياد كردم كه عبا بر دوش نگيرم مگر آنكه همهء قرآن را گرد آورم . پس چنين كردم . آنگاه دست فاطمه و فرزندانم ، حسن و حسين ، را گرفتم و نزد جنگجويان بدر و سابقان در اسلام شتافتم و ايشان را دربارهء حق خود سوگند دادم و به يارى خويش فرا خواندم .
امّا جز چهار تن از اينان كه سلمان و عمّار و مقداد و ابوذر « 1 » بودند ، هيچ كس دعوت مرا پاسخ نگفت و من در اين راه تمام دلايل و شواهد خود را باز گفتم .
از خدا بترسيد و به خاطر كينه و حسدى كه در اين قوم سراغ داريد ودشمنى آنان با خدا وپيامبرش و اهلبيت او خاموش بمانيد . اينك همگى
هامش
( 1 ) - ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 131 آورده است : يكى از نامههاى معروفمعاويه به على عليه السلام چنين است : « تو را ياد مىآورم كه ديروز وقتى با ابوبكر بيعت شد تو همسر خود را بر درازگوشى سوار كردى و دست حسن و حسين را مىگرفتى و نزد هيچ يك از جنگجويان بدر و سابقان در اسلام نمىرفتى جز آنكه آنان را به خود مىخواندى . تو همراه با همسر و فرزندانت پيش آنان مىرفتى و از آنان مىخواستى كه تو را عليه يار رسول خدا ياورى كنند امّا از آن همه جز چهار يا پنج تن دعوت تو را پاسخ نگفتند . »