روزى امام يكى از مردان بنى اسد را به دليل ارتكاب جرمى دستگير كرد . خويشان و اقوام آن مرد جمع شدند تا دربارهء او با امام سخن گويند .
آنان همچنين از امام حسن خواستند كه با ايشان همراه شود .
امام حسن فرمود : خود به نزد او رويد كه وى به شما آگاهتراست . آنان به نزد اميرمؤمنان رفتند و خواستهء خود را با او در ميان گذاردند .
امام به ايشان فرمود :
از چيزى كه در اختيار دارم بى آنكه از من بخواهيد به شما مىدهم . آن جماعت از نزد آنحضرت بيرون آمدند و تصوّر كردند كه به خواستهء خود رسيدهاند . پس امام حسن از چگونگى كار آنان پرسيد . گفتند : ما با بهترين موفقيّت باز گشتيم . آنگاه سخن امام را براى فرزندش حسن باز گفتند .
امام حسن گفت : چه مىكنيد هنگامى كه على ، دوست شما را تازيانه زند ؟ اين خبر را به امام رساندند . آنحضرت هم ، آن مرد مجرم را بيرون آورد و حدّش زد و سپس فرمود :
« به خدا سوگند من مالك و اختيار دار اين امر نيستم » .
انگيزهء اين امر در ماجراى ديگرى كه تاريخ نقل كرده ، بيان شده است .
داستان از اين قرار بود كه معاويه مطّلع شد شاعرى از ياران امام به نام نجاشى ، زبان به هجو او گشوده است . گويى معاويه مىدانست كه اين مرد اهل ميگسارى است . از اين رو جماعتى را برانگيخت تا در پيشگاه امام به باده گسارى آن مرد شهادت دهند . در پى شهادت اين عده ، امام نجاشى را دستگير كرد و او را حد زد .
عدّهاى از اين اقدام امام خشمگين شدند . طارق بن عبداللَّه فهدى نيز از
هدايتگران راه نور ، زندگانى امير مؤمنان امام على بن أبي طالب (ع) (فارسى) — صفحة 186
مساهمون: شريعت
ص١٨٦