است . پس امام فرمود :
« اى مردم ! هميشه امر من با شما به گونهاى بود كه خود ميل داشتم تا اكنون كه جنگ شما را ضعيف و ناتوان گردانيد به خدا سوگند جنگ از جانب شما آغاز و رها شد حال آن كه دشمن شما را ناتوانتر و بيچارهتر كرد . هشدار . . كه من تا ديروز امير و فرمانده بودم و امروز مأمور و فرمانبرم ، ديروز باز دارنده بودم و امروز خود باز داشته شدهام . شما دوستدار زندگى هستيد و من نمىخواهم شما را بر چيزى كه ناپسند مىداريد ، وادار كنم » . « 1 »
پس از آنكه هر دو سپاه تن به حكميّت دادند ، قرار شد هر گروه فردى را به نمايندگى برگزيند تا در بارهء مسأله خلافت به بحث و بررسى بپردازند . معاويه ، عمرو بن عاص را ، اين مكّار معروف و كسى كه در ولايت مصر طمع بسته بود ، انتخاب كرد . يك بار ديگر اختلاف ميان اصحاب امام پيدا شد . در همان حال كه امام عليه السلام عبداللَّه بن عبّاس را بدين منظور انتخاب كرده و گفته بود :
« عمرو گرهى نمىزند مگر آنكه عبداللَّه آن را بگشايد و گرهى را نمىگشايد مگر آنكه عبداللَّه آن را ببندد » اشعث گفت : به خدا سوگند تا قيامت دو نفر مصرى نبايد در ميان ما حكم دهند . بناچار امام ، ابن عبّاس را كنار گذاشت و اشتر را به جاى او برگزيد . امّا يارانش اشتر را هم نپذيرفتند و گفتند : آيا مگر كسى جز اشتر اين آتش را بر پا كرده است ؟ !
هامش
( 1 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص 195 .