اين حزب است .
بار ديگر معاويه در ميان قاريان قرآن شام ، كه در ميان شاميان گروه مؤمنى محسوب مىشدند ، به فضل امام اعتراف كرد . هنگامى كه قاريان از وى پرسيدند : چرا با على مىجنگى حال آنكه تو از سابقهء او در اسلام و در همراهى با پيامبر و خويشاوندى او با رسول خدا بى بهرهاى ؟ معاويه در پاسخ آنان گفت : من با على نمى جنگم . من نيز ادعا مىكنم كه از نظر همراهى با پيامبر همچون على هستم امّا از هجرت و قرابت و سابقه وى بى بهرهام .
سپس معاويه در نزد آنان پيراهن عثمان را گرفت و گفت : مگر نمىدانيد كه عثمان مظلومانه كشته شد ؟ گفتند : چرا مى دانيم . معاويه گفت : پس على بايد قاتلان عثمان را به ما تسليم كند تا ما آنان را به قصاص از خون عثمان بكشيم آنگاه ديگر جنگى ميان ما و او نيست . « 1 »
امّا على عليه السلام در نامهاى كه به معاويه نوشت پاسخ اين خواستهء نيرنگ آميز او را داد . « مبرد » متن اين نامه را در كتاب « كامل » نقل كرده است . و ما در اينجا پاسخ آنحضرت را نقل مىكنيم :
« از امير مؤمنان على بن ابىطالب به معاويه بن صخر بن حرب ، امّا بعد همانا نامهء تو به من رسيد . نامهء مردىكه بينشى ندارد تا راهنمايش باشد و رهبرى ندارد تا هدايتش كند هوايش او را فرا خوانده پس دعوتش را پاسخ گفته است و گمراهى او را راهبرى كرده پس او پيروىاش كرده
هامش
( 1 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ص 84 .