و مركبم پاهايم و مقصدم مولايم . گفتم : غذايى همراه تو نمىبينم ؟ گفت :
پير مرد آيا نيكوست كه كسى تو را به ميهمانى فرا خواند و تو از خانهات با خود غذا ببرى ؟ گفتم : نه . گفت : كسى كه مرا به خانهاش فرا خوانده خودش سير و سيرابم مىكند . گفتم : بيا سوار شو تا از حج باز نمانى . گفت :
وظيفهء من جهاد وكوشش است ورساندنم به مقصد دست اوست . مگر اين سخن خداوند را نشيندهاى كه فرمود :
( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ) « 1 » .
« و كسانى كه به خاطر ما جهاد كنند ، به راههاى خويش هدايتشان كنيم وخداوند با نيكو كاران است . »
وى گويد : در همين حال و هوا بوديم كه ناگهان جوان نيكو چهرهاى با جامهء سپيد و زيبائى نمايان شد و با آن كودك معانقه كرد و بر او درود فرستاد . من به سوى جوان پيش رفتم و به او گفتم : تو را به خدايى كه زيبايت آفريد سوگند كه اين كودك كيست ؟ گفت : او را نمىشناسى ؟ ! او على بن حسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام است . پس جوان را رها كردم و سراغ كودك رفتم و گفتم : تو را به پدرانت سوگند كه اين جوان كيست ؟
فرمود : او را نمىشناسى ؟ او برادرم خضر است كه هر سال نزد ما مىآيد و بر ما درود مىفرستد گفتم : تو را به حق پدرانت سوگند آيا بما نمىگويى كه چسان بى توشه و آذوقه در اين بيابان ره مىسپرى ؟ گفت : من با توشه ، اين صحرا را در مىنوردم و توشهام چهار چيز است . گفتم : آنها
هامش
( 1 ) - سورهء عنكبوت ، آيهء 69 .