آرى ، امام اخگرى از پرتو خيره كننده ايمان و شرارهاى از آتش بر فروختهء رسالت بود .
تاريكى بر خيابانهاى مدينه سايه مىگسترد . مردم به خانههاى خود خزيده بودند ، باران مىباريد باد سرد زمستانى مىوزيد . « زهرى » گويد :
زين العابدين عليه السلام را ديدم كه آرد بردوش گرفته بود و مىرفت عرض كردم : اى فرزند رسول خدا ! اين چيست ؟ فرمود : قصد سفر دارم . توشهاى آماده كردهام تا به جايى تسخيرناپذير ببرم .
« زهرى » گويد : گفتم : اين غلام من است اجازه ده آن بار را بر دوش گيرد . حضرت نپذيرفت . گفتم : بدهيد من آن را بر دوش گيرم و شما را از بردنآن آسوده كنم . حضرتفرمود : زحمترساندن توشهء سفررا مىخواهم خود تحمّل كنم تا ورودم را به آنجا كه قصد كردم نيكو گردد . و افزود :
به حق خداوند از تو مىخواهم كه از من جدا شوى و مرا وگذارى .
زهرى از آنحضرت جدا شد . پس از چند روز ، زهرى به آنحضرت گفت : اى فرزند رسول خدا من از آن سفرى كه در آن شب در بارهء آن سخن مىگفتى ، اثرى نيافتم ! ؟
امام فرمود : آرى ! چنان نبود كه تو پنداشتى ، مقصودم سفر آخرت بود كه براى آن آماده مىشدم . سپس آنحضرت هدف خود را از بردن آن توشه در شب به خانههاى نيازمندان ، توضيح داد و گفت : آمادگى براى مرگ بادورى از حرام ، و ايثار در راه خير به دست مىآيد . « 1 »
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 46 ، ص 49 .