تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
بن ابى بكر و معاذ بن عبيد اللّه تميمى و عمار ياسر همراهش بودند كمربندهاى شتر را بريدند و هودج را بر روى دست با احترام بردند ، زيرا اطرافيان ما پراكنده شده بودند و از آنها خبر و اثرى نمىشنيدم در اين حال منادى على بن ابى طالب بانگ زد : « فراريان تعقيب نشوند و مجروحان كشته نشوند و هر كس سلاحش را بياندازد در امان است » . جان مردم به كالبدشان بازگشت و در حالى كه از تلاششان شرمسار بودند بر اجساد مردم قدم مىگذاشتند مرا به خانه عبد اللّه بن خلف خزاعى بردند كه كشته شده بود و خانواده‌اش بر او مىگريستند و هر كس با على دشمنى كرده بود و از او در هراس بود همراه من به آن خانه آمد خواهرزاده‌ام عبد اللّه را نيز مجروح و زخمى آوردند . من در همان حال خودم كه بودم پرسيدم : محمّد بن طلحه چه كرد ؟ كه يك نفر گفت : كشته شد پرسيدم : ابو سليمان چه كرد ؟ گفتند : كشته شد ؟ در آن لحظه احساس كردم كه چشمانم خشكيده و از اندوه بى خود شدم و پيوسته كلمه استرجاع مىگفتم و اظهار ندامت مىكردم و نام كسانى را كه كشته شده بودند مىبردم و بر كشته شدنشان مىگريستم . در همان حال خودمان بوديم كه از عبيد اللّه پرسيدم گفتند : كشته شد . غم و اندوه من زياد شد بطورى كه نزديك بود قلبم بايستد . به خدا سوگند سه شبانه روز به همان حال ماندم و آب و غذايى به دهانم نرفت در حالى كه نزد مردمانى بوديم كه در ميهماندارى كوتاهى نمىكردند و نان در خانه‌هاشان فراوان بود ولى من با اندك غذايى كه سير شوم مدارا مىكردم و نمىتوانستم بخورم . پناه به خدا مىبريم از فتنه ! من مردم را عليه عثمان دعوت مىكردم تا به او رسيد آن چه رسيد و وقتى كشته شد پشيمان شدم و يقين كردم كه مسلمانان هرگز كسى همانند او را جانشينش نمىكنند به خدا قسم او شكيباترين و عابدترين آنها و در مشكلات بخشنده‌ترين بود و بيش از همه صله رحم مىكرد . كبشه دختر كعب مىگويد : نزد پدرم برگشتم او گفت : عايشه از چه چيز برايتان سخن گفت ؟ و من آن چه را او گفته بود به پدرم خبر دادم او گفت : خدا