در صفحه 213 مىگويد :
بالتبع عقل از آن حيث كه همه چيز را مىانديشد بايد بالضروره ، چنان كه انكساگورس گفته است ، عارى از مخالطت باشد تا بتواند حكم كند يعنى بشناسد . در پاورقى مىگويد :
درباره منظور ارسطو از اينكه گفته است عقل بايد عارى از مخالطت باشد ، مفسران اختلاف نظر يافتهاند . فيلوپون ( 1 ) و به تبع او طماس قديس و ساير مدرسيون گفتهاند كه منظور اين است كه عقل با ماده مخالطت ندارد ، يعنى اعتقاد ارسطو اين است كه قوه ناطقه نفس از بدن مستقل است و به همين سبب مىتواند بعد از بدن باقى باشد . اين تفسير را مىتوان قبول داشت و آنچه بعد در سطر 24 و 25 آمده مؤيد اين معنى است .
اما بعضى از مفسران جديد ، مخصوصاً هيكس ( ) به سبب استشهادى كه ارسطو به قول اناكساگوراس كرده است ، خواستهاند كه با رجوع به اوصافى كه اناكساگوراس براى عقل شمرده است بيان ارسطو را تفسير كنند و از اين رو گفتهاند كه منظور ارسطو اين است كه عقل با معقولاتى كه آنها را مىشناسد مخالطت ندارد . آنچه در سطر 24 و 25 آمده اين است :
بدين ترتيب جزئى از نفس كه آن را عقل مىنامند ، قبل از تفكر هيچ گونه واقعيت بالفعل نيست . نيز به همين دليل موجّه نيست
هامش
( 1 ) . ظاهراً فيلون