همچو آن وقتى به خواب اندر روى
تو ز پيش خود به پيش خود شوى
بشنوى از خويش و پندارى فلان
با تو اندر خواب گفته است آن نهان
تو يكى تو نيستى اى خوش رفيق
بلكه گردونى و دريايى عميق
آن تويى زفت است و آن نهصد تو است
قلزم است و غرقه گاه صد تو است
خود چه جاى حد بيدارى و خواب
دم مزن وا لله اعلم بالصواب
ايضاً صفحه 135 :
بيشه اى آمد وجود آدمى
برحذر شو زين وجود ار آدمى
ظاهر و باطن اگر باشد يكى
نيست كس را در نجات او شكى
در وجود ما هزاران گرگ و خوك
صالح وناصالح و خوب و خشوك ( 1 )
حكم آن خور است كو غالبتر است
چونكه زر بيش از مس آمد آن زر است
سيرتى كان بر وجودت غالب است
هم بر آن تصوير حشرت واجب است
. . . هر زمان در سينه نوعى سر كند
گاه ديو و گه ملك ، گه دام و دد
زان عجب بيشه كه هر شير آگه است
تا به دام سينه ها پنهان ره است
هامش
( 1 ) . خشوك كينه ور