تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لب لعل چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد ( 1 )
ايضاً :
به لب رسيد مرا جان و برنيامد كام به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ايضاً :
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد ياجان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد جان بر لب است و در دل حسرت كه از لبانش نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد
ايضاً :
مردم از اين فراق و در اين پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمىدهد
ايضاً مقرون به اميد :
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد صبر كن حافظ به سختى روز و شب عاقبت روزى بيابى كام را ز مشكلات طريقت عنان مكشاى دل كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
هامش
( 1 ) ولى اينكه مىگويد :به كوى عشق منه بىدليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد[ مىتواند مكمل بيت مذكور در متن باشد . ]
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 47 | مرتضى مطهرى