بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لب لعل
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد ( 1 )
ايضاً :
به لب رسيد مرا جان و برنيامد كام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ايضاً :
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
ياجان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
جان بر لب است و در دل حسرت كه از لبانش
نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد
ايضاً :
مردم از اين فراق و در اين پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمىدهد
ايضاً مقرون به اميد :
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد
صبر كن حافظ به سختى روز و شب
عاقبت روزى بيابى كام را
ز مشكلات طريقت عنان مكشاى دل
كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
هامش
( 1 ) ولى اينكه مىگويد :به كوى عشق منه بىدليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد[ مىتواند مكمل بيت مذكور در متن باشد . ]