اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
مىسازد و باز بر زمين مىزندش
ايضاً :
تركيب پياله اى كه در هم پيوست
بشكستن آن روا نمىدارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهرچه ساخت وز براى چه شكست
انسان همواره از فكر مرگ و نيستى در آينده رنج مىبرد ، از اينكه مىبيند اين هستى را بايد رها كند و برود ناراحت مىشود . اين غير از حس فرار از موت است كه در حيوان هست . حس فرار از موت كه غريزه است هنگام مواجهه با خطر است كه به طور خودكار صورت مىگيرد ، اما انديشه رنجآور موت در آيندهء دور و نزديك كه هر شيرينى را در كام بشر تلخ مىكند مطلب ديگرى است .
فلسفه مرگ :
جواب اين است كه اولًا همين انديشهء مرگ به صورت انديشه و ناراحتى از آن به عنوان فنا و نيستى ، خود دليل بر اين است كه انسان باقى است . انسان چون استعداد بقا و خلود دارد و به آن علاقه شديد دارد ، انديشه و آرزوى جاويدان ماندن در او پيدا شده است و چون چنين آرزويى دارد از ضد آن رنج مىبرد . اگر اين استعداد نمىبود ، آرزوى خلود نبود و بلكه انديشه خلود نبود ، و اگر انديشه و آرزوى خلود نبود فكر عدم خلود او را رنج نمىداد . در حيوانات ميل به بقا و حيات هست اما ميل و فكر خلود نيست . ميل به بقا و ادامه حيات لازمه حيات است ، ولو حيات موقت ، اما ميل به بقا در واقع ميل به بقا نيست به اين معنى كه حيوان با توجه به مدتى محدود يا نامحدود در آينده تمايل به بقا در آن مدت را دارد ، بلكه در حيوان فقط غريزه حفظ خود از گزند در زمان حاضر است كه در نتيجه خود را نگهدارى مىكند . بوعلى در طبيعيات شفا ، سخن لطيفى دارد راجع به تصور و يا عدم تصور حيوان از زمان آينده ، مراجعه شود . مولوى در جلد 4 مثنوى ، صفحه 405 بيانى دارد نزديك به همين بيان . مىگويد :