خوردن ، شهوت بطن
1 . در اكل و شرب و عدم اسراف
2 . سخن آنگه كند حكيم آغاز
يا سرانگشت سوى لقمه دراز
كه ز ناگفتنش خلل زايد
يا ز ناخوردنش به جان آيد
لاجرم حكمتش بود گفتار
خوردنش تندرستى آرد بار
گلستان ، صفحه 134
خوردن براى زيستن و فكر كردن است
تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است
صفحه 135
اندرون از طعام خالىدار
تا در او نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علت آن
كه پرى از طعام تا بينى
صفحه 118
چو كم خوردن طبيعت شد كسى را
چو سختى پيشش آيد سهل گيرد
وگر تن پرور است اندر فراخى
چو تنگى بيند از سختى بميرد
صفحه 135
گوش تواند كه همه عمر وى
نشنود آواز دف و چنگ و نى
ديده شكيبد ز تماشاى باغ
بى گل و نسرين بسر آرد دماغ
ور نبود بالش آكنده پر
خواب توان كرد حجر زير سر