به كوى عشق منه بىدليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
طى اين مرحله بىهمرهى خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهى
ترك گدايى مكن كه گنج بيابى
از نظر رهروى كه در گذر آيد
رجوع شود به ورقه « عرفان - مربى و مرشد » .
حافظ و صوفى
در كتاب حافظشناسى بامداد ، صفحه 52 ، مدعى است كه حافظ صوفى نيست ، ملامتى است و ملامتى صوفى نيست . مىگويد :
اين طايفه خود را صوفى نمىدانند كه صوفيگرى خود نام و عنوانى است و قوم از اين قبيل پيرايه ها گريزان مىباشند ، و صوفى را شعارها و مراسمى است كه در اين طريق نيست ( به علت اخفاء خود و رعايت كمال اخلاص ) . حافظ پس از اتصال به اين طايفه به جاى كلمه صوفى ، عارف همه جا آورده و دم از تصوف نمىزند بلكه طعن و تعريض به صوفى دارد ( ولى ظاهراً در همه ديوان حافظ طعن به عنوان عارف ندارد ) . خرقه صوفى را به خرابات برده و براى تطهيرش به پاى خم انداخته و دفتر زرق ايشان را به بازار خرافات كه اين كالا در آنجا مشترى دارد عرضه كرده است .