5 . راجع به آدميت كه به چى است ، همچنين بايد بحث كنيم كه آيا انسان آن چيزى است كه مىداند يا آن چيزى است كه مىخواهد . آيا شخصيت واقعى انسان بيشتر بستگى دارد به چيزهايى كه مىخواهد يا به چيزهايى كه مىداند ؟ آيا انسان تابع آن چيزى است كه مىداند و به سوى چيزهايى كشيده مىشود كه مىداند و يا به سوى چيزهايى كشيده مىشود كه مىخواهد ؟ سوم اينكه آيا سعادت انسان بستگى دارد به اينكه چه چيز بخواهد و يا چه چيز بداند ؟ .
شك ندارد كه انسان ، هم بايد بداند و خوب و زياد بداند و هم بايد خوب و عالى بخواهد ، اما سخن در اين است كه جوهر شخصيت انسان علم است يا اراده ؟ .
در اين زمينه هر دو نوع سخن در زبان عرفاى ما آمده است . از طرفى گفتهاند :
هر چيز بود فكر تو ، جان تو همان است
هر نقش گمان تو روان تو همان است
و هم گفتهاند :
اى برادر تو همه انديشه اى
مابقى تو استخوان و ريشه اى
گر بود انديشه ات گل گلشنى
ور بود خارى تو هيمهء گلخنى
از طرف ديگر گفتهاند :
تا در طلب گوهر كانى كانى
تا در پى جستجوى جانى جانى
من فاش كنم حقيقت مطلب را
هر چيز كه در جستن آنى آنى
و هم گفتهاند :
ده بود آن نه دل كه اندر وى
گاو و خر باشد و ضياع و عقار
ايضاً :
لقد صار قلبى قابلًا كل صورة
فمرعى لغزلان و دير لرهبان
منسوب به مولوى است ( شعر اول در ( مثنوى ) پيدا نشد ) :
حالتى گرگى درآيد در بشر
حالتى يوسف رخى همچون قمر
گاه خورشيدى و گه صحرا شوى
گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
اما مولوى اضافه مىكند :