3 . گذشتگان ما مثلى آوردهاند و گفتهاند : « عالم شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشكل » . كار نداريم به آسان بودن و مشكل بودن و آسانتر بودن و مشكلتر بودن عالم شدن و آدم شدن سخن در تفكيك است ميان ايندو . مگر آدم شدن غير از عالم شدن است ؟ مگر نه اين است كه انسان هر اندازه عالمتر بشود آدمتر شده است ؟ آدم شدن قطعاً به پول دارشدن و به زورمندشدن نيست ، پس به عالم شدن است .
جواب اين است كه عالم شدن البته تاحدودى شرط آدم شدن هست ولى خود آدم شدن نيست ، همچنانكه به قول سعدى سخن گفتن و خور و خواب و خشم و شهوت هيچ كدام آدميت نيست :
تن آدمى شريف است به جان آدميت
نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى به چشم است و زبان و گوش و بينى
چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت
خورو خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارد ز جهان آدميت
به حقيقت آدمى باش و گرنه مرغ باشد
كه همى سخن بگويد به زبان آدميت
اگر آن درنده خويى ز طبيعتت بميرد
همه عمر زنده باشى به روان آدميت
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت
بدر آى تا ببينى طيران آدميت
نه بيان فضل كردم كه نصيحت تو گفتم
هم از آدمى شنيديم بيان آدميت
- ( طيبات ، ص 561 ) .
سعدى در اين اشعار خود آدميت را از اينكه كسى لباس زيبا داشته باشد و يا چشم و گوش و زبان و بينى داشته باشد ، و يا سخن گفتن بداند ،