من اين بود در صورتى كه ساحران و كاهنان ( سالخورده ) آن را ندانستند ؟ يوسف در جواب گفت : آرى ، سپس ( براى بار دوم ) شاه او را در پيش خود نشانيد و خواب را برايش نقل كرد .
و در روايت است كه چون يوسف از زندان بيرون آمد براى زندانيان دعا كرد و گفت :
« اللهم اعطف عليهم بقلوب الاخيار ، و لا تعم عليهم الاخبار » يعنى خدايا دلهاى نيكان را نسبت به ايشان مهربان كن ، و اخبار ( و اتفاقات ) را بر اينها پوشيده و پنهان مدار - و از اينرو است كه در هر جا و هر مكان زندانيان بيش از مردم ديگر از اخبار ( و اتفاقات ) بيرون با خبرند ، و بر در زندان اين جمله را نوشت « هذا قبور الاحياء و بيت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء » - يعنى اينجا گور زندگان و خانهء هر غم و اندوه و وسيلهاى براى تجربه كردن دوستان و شماتت دشمنان است - .
وهب گفته : همين كه يوسف بدر قصر شاه رسيد گفت : « حسبى ربى من دنياى و حسبى ربى من خلقه ، عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا إله غيره » - پروردگار من مرا از دنيايم كفايت كند و پروردگارم مرا از خلق خود كافى است ، پناهندهاش عزيز و ثنايش و الا است و معبودى جز او نيست - و چون بر شاه در آمد گفت : « اللهم انى اسئلك بخيرك من خيره و اعوذ بك من شرّه و شرّ غيره » - خدايا من بجاى خير او خير تو را خواهم و از شرّ او و شر ديگران به تو پناه برم - و چون شاه او را ديد يوسف به زبان عربى به او سلام گفت ، شاه پرسيد : اين چه زبانى است ؟ گفت : اين زبان عمويم اسماعيل است ، آن گاه به زبان عبرى در حق او دعا كرد شاه پرسيد : اين چه زبانى است ؟ گفت : زبان پدران من است .
وهب گفته : شاه به هفتاد زبان حرف ميزد ، و بهر زبانى كه سخن گفت يوسف به همان زبان جوابش را گفت ، و همين سبب شگفت و تعجب شاه شد سپس رو بيوسف كرده گفت :
من دوست دارم خوابم را از زبان خودت شفاهاً بشنوم . يوسف گفت : آرى اى پادشاه تو در خواب هفت گاو فربه و برّاق و سفيد رنگ و زيبا ديدى كه از كنار نيل آمدند و از پستان آنها شير ميريخت ، در اين ميان كه تو آنها را مىنگريستى و خيرهء زيبايى آنها
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 240
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٢٤٠