نامى بميان نياورد بخاطر رعايت ادب بود زيرا او زن شاه يا زن وزير و جانشين شاه بود از اينرو او را در جزء زنان ديگر نام برد ، و برخى گفتهاند : نام او را بطور ضمنى هم نبرد و منظورش زنان ديگر بود زيرا آنها گواهان يوسف بر زليخا بودند ، و خود زليخا پس از گفتار آنان گفت :
« الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ »
.
و اين آيه دليل است بر اينكه زنهاى ديگر همچنين ادعايى نظير ادعاى زليخا نسبت بيوسف داشتند و او را متهم بمراودهء با خود ساخته بودند .
ابن عباس گفته : اگر يوسف در آن روز پيش از آنكه شاه را از پاكدامنى و برائت خود مطلع ميساخت از زندان بيرون ميآمد و پيوسته كدورتى از او در دل شاه باقى ميماند و ميگفت : اين همان كسى است كه از زنم كام ميخواست ! و ديگرى گفته : يوسف نميخواست كه شاه با چشم بد بينى و اتهام او را بنگرد و ميخواست تا پس از رفع اتهام و بر طرف شدن چركينى دل او را ديدار كند . و از رسول خدا - صلى اللَّه عليه و آله - روايت شده كه فرمود : براستى كه من از كرم و صبر يوسف تعجب ميكنم در آن وقتى كه تعبير خواب شاه و گاوهاى چاق و لاغر را از او پرسيدند ، و اگر من بجاى او بودم آن خواب را تعبير نمىكردم تا با آنها شرط كنم مرا از زندان بيرون آورند . و براستى من از صبر و كرم يوسف تعجب ميكنم در آن وقتى كه فرستادهء شاه براى آزادى او نزدش آمد و اگر من بجاى يوسف بودم و آن مدت ( طولانى ) در زندان مانده بودم همان دم اجابت ميكردم و به طرف در ميرفتم و عذرى نميآوردم ، براستى كه يوسف مرد حليم و بردبارى بود .
« إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ »
كه پروردگار من به نيرنگ و نقشهء آنان آگاه است و ميتواند برائت و پاكدامنى مرا آشكار سازد ، و ابو مسلم گفته : يعنى آقاى من عزيز مصر ( كه پيش از اين به صورت بردگى در خانهء او بودم ) خود به نيرنگ آن زنان آگاه است ، و منظورش اين بود كه از خود عزيز مصر هم بر حال خود گواهى بخواهد . ولى وجه اول ( كه بگوئيم منظور از « رب » در اينجا همان پروردگار متعال است ) بهتر است .
« قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ »
يعنى فرستاده بنزد شاه برگشت و گفتار يوسف را بعرض او رسانيد ، و بدنبال اين جريان شاه بنزد زنان فرستاد و آنها را