( 1 ) منصوب فرمود ، و چون به « شوط » كه سر راه احد بود رسيد عبد اللّه بن أبى كه موافق بيرون رفتن نبود با پيروان خود كه از منافقين مدينه و ثلث آن جمعيت بودند به شهر بازگشتند و گفتند : محمّد با رأى ما مخالفت كرد و بسخن اين مردم گوش داد و ما بىجهت خود را بكشتن نميدهيم ! عبد اللّه بن عمرو بن حزام بدنبال آنها آمده گفت : اى مردم خدا را فراموش نكنيد و دست از يارى قوم خود و پيغمبرتان برنداريد و در چنين موقع حساسى كه دشمن بدانها حملهور شده نسبت بديشان بيوفائى نكنيد ! آنها جواب دادند : ما اگر ميدانستيم كه جنگى در پيش داريد از شما جدا نمىشديم ولى گمان نميكنيم كه جنگى روى دهد .
عبد اللّه بن عمرو كه ديد آن منافقان و ناجوانمردان بسخنش اعتنائى نكردند با ناراحتى گفت : اى دشمنان خدا اميدوارم خداوند شما را از رحمت خود دور كند ، و قطعا بدانيد كه خدا پيامبرش را از يارى شما بىنياز خواهد كرد .
و از زهرى نقل شده كه انصار برسول خدا صلى اللّه عليه و آله عرض كردند : يا رسول اللّه اجازه ميدهيد از همپيمانان يهود خود استمداد كنيم ؟ فرمود : بدانها نيازى نيست .
حادثهاى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدان تفأل زد :
همچنان كه سپاه مدينه به طرف احد ميرفت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله نگاهش بسوارى افتاد كه اسب او براى دور كردن مگسهايى كه اطرافش جمع شده بودند دم خود را حركت داد و موى دم آن اسب بدستهء شمشير صاحبش گير كرد و آن را از غلاف بيرون آورد .
حضرت بدان سوار فرمود : شمشيرت را غلاف كن كه فردا شمشيرها از غلاف بيرون خواهد آمد .
رفتار زشت يكى از منافقين :
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : كيست كه ما را از راه نزديكترى بأحد برساند كه با قريش روبرو نشويم ؟ ابو خيثمة گفت : من بچنين راهى آشنا هستم