آنها قبل از اينكه به خراسان سفر كنند ، دعبل به ابراهيم گفت : من مىخواهم با تو تا خراسان همسفر باشم .
ابراهيم پاسخ داد : چه خوب ! تو هم رفيق و هم همراهى . مطمئنا شرايط بشار را پيروى مىكنيم .
دعبل پرسيد : شرايط او چيست ؟
پاسخ داد : او گفته است :
اخ خير من آخيت احمل ثقله * و يحمل عنى اذا حمله ثقلى
اخ ان بنا دهر بنا كنت دونه * و ان كان كون كان لى ثقة مثلى
اخ ماله لى لست ارهب بخله * و مالى له لا يرهب الدّهر من بخلى « 1 »
بهترين برادرها كسى است كه من بار او را حمل مىكنم و او بار بر مىدارد وقتى كه مىبيند آن بار بر من سنگين است .
چون زمانه از او روى گرداند من به او قوت قلب مىدهم ، و وقتى زمانه از من روى برتافت او به من قوت قلب مىدهد .
و اموال او متعلق به من است و من از خسّت او نمىترسم ، و اموال من هم متعلق به اوست و او از بخل من در طول زمان نمىهراسد .
( 1 ) در طول سفر ، آنها غارت شدند و به اجبار بر خرى سوار گشتند كه خاشاك حمل مىكرد . پس ابراهيم اشعارى سرود و گفت :
اعيدت بعد حمل الشّوك احمالا من الخزف * نشاوى لا من الخمر بل من شدّة الضعف
اين چارپايان پس از خاركشى به خزفكشى افتادند ، و ما اكنون در حال مستى هستيم اما نه از شراب بلكه از شدت ضعف و بىحالى .
هامش
( 1 ) تاريخ ابن عساكر ، ج 5 ، ص 331 .