كنيزى رومى را به نزد امام آوردند تا آن حضرت را آزمايش كنند . امام با آن دختر به زبان خودش در برابر جاثليق كه به زبان او آشنا بود ، صحبت كرد ، سپس از او پرسيد : كدام يك را بيشتر دوست دارى ، محمد يا عيسى را ؟
( 1 ) دختر پاسخ داد : در گذشته من عيسى را بيشتر دوست داشتم زيرا محمد را نمىشناختم ، اما اكنون كه محمد را شناختهام ، او را بيش از عيسى دوست دارم .
جاثليق رو به او كرد و گفت : تو دين محمد را پذيرفتهاى و از عيسى تنفر دارى ؟
دختر با گفتهء او مخالفت كرد و گفت : به خدا پناه مىبرم ، بلكه من عيسى را دوست دارم و به او معتقد هستم ، اما محمد را بيشتر از او دوست دارم .
امام رو كرد به جاثليق و از او خواست كه كلمات آن دختر را براى مردم ترجمه كند و او آن كلمات را ترجمه كرد . سپس جاثليق از امام خواهش كرد تا با يك نصرانى هندى كه عالمى مسيحى بود مناظره كند و امام با او به زبان خودش مناظره كرد . هندى اسلام را پذيرفت و امامت امام عليه السّلام را تصديق كرد . سپس امام عليه السّلام از محمد بن حفص خواست كه آن مسيحى را به حمام ببرد و بدنش را از پليدى چند خدايى پاك نمايد . محمد او را به حمام برد و به او لباس تميزى پوشاند . سپس امام به آن مسيحى دستور داد كه به مدينه برود و بعضى از علوم حضرت را فراگيرد . آنگاه امام با يارانش خداحافظى كرد و رهسپار مدينهء منوّره شد . « 1 »
( 2 )
سفر امام ( ع ) به كوفه
امام رضا عليه السّلام مدينه را ترك كرد و عازم كوفه شد و چون به آنجا
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، ج 12 ، صص 21 - 23 .