در اين مسأله كسى جز " كسائى " مخالف نيست وحداقل مى توان گفت
كه مأنوس ، اضافه است ، نه عمل كردن .
پس در اينجا مطابق قاعده هم بايد " منضج " - كه اسم فاعل است - به
" صفيف " اضافه شود ، زيرا به قرينه " فظل " ، ( 1 ) از ماضي خبر مى دهد
ولاجرم نمى تواند روى معمول خود ( صفيف ) عمل كند وآن را نصب
دهد ، بلكه بايد بدان اضافه گردد وبشود : " منضج صفيف شواء " ، ولى به
واسطه رعايت وزن شعر ، به ويژه با توجه به بيت قبل از آن ، اضافه نشده
است ، بلكه عمل كرده و " صفيف " را منصوب كرده است .
بدين جهت ، چون شايسته بود " صفيف " مجرور به اضافه باشد ، ولى
نشد ، " قدير " كه معطوف بر آن است ، مجرور آورده شده است . اين همان
معناى " عطف توهم " است .
از مجموع آنچه گفته شد ، روشن گرديد كه خفض به جوار احتمال
قابل اعتنايى نيست . ( 2 )
هامش
1 . " ظل " مانند " كان " ، " صار " و " أصبح " از افعال ناقصه است .
2 . اما دو شاهد ديگرى كه ذكر كرده اند ، عبارتند از :
الف ) شعر نابغة :
لم يبق الا أسير غير منفلت * وموثق في حبال القد مجنوب
همه فرار كردند وباقي نماند مگر اسيرى كه آزاد نبود ودر طناب پوستى سخت پيچيده شده بود .
ودر كنارى افتاده بود .
( با قراءت به جر " موثق " با آن كه معطوف به " أسير " است وطبق قاعده بايد مرفوع باشد ، ولى
مجرور شده است ) . ب ) شعر منسوب به زهير كه در " بداية المجتهد " آمده :
لعب الزمان بها وغيرها * بعدى سوافى المور والقطر
زمانه با أو بازى كرد وبعد از من بادهاى خاكى وبارانى أو را دگرگون كرد .
( كه " القطر " مجرور است با آن كه فاعل " غيرها " مى باشد وطبق قاعده بايد مرفوع باشد . )
در جواب بايد گفت : بر فرض آن كه در اين دو مورد خفض به جوار ثابت شود ، ولى آن را از شذوذ
خارج نمى كند . به علاوة ، معلوم نيست شعر " نابغة " به جر روايت شده باشد وضرورت شعري هم
ايجاب نمى كند كه مجرور باشد . ديوان نيز اكنون در دسترس من نيست تا اين بيت را از حيث تناسب
قافيه نگاه كنم وجهات ديگر را بررسى نمايم ، مخصوصا با توجه به آن كه بزرگان نحويون همچون
" ابن هشام " اين دو بيت را به عنوان شاهد براي عطف به جوار ذكر نكرده اند .