تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
به زيارت بيت اللَّه الحرام مشرف شدم ، كعبهء معظّمه را طواف كردم ، سپس سعى بين صفا و مروه را به جا آوردم و بر كوه ابو قبيس بالا رفتم ، در آنجا مردى را ديدم كه دست به دعا برداشته بود و كلمهء يا ربّ يا ربّ را آن قدر تكرار نمود تا نفسش قطع شد ، سپس كلمهء يا اللَّه يا اللَّه و پس از آن كلمهء يا حىّ يا قيّوم و بعد كلمهء يا ذا الجلال و الاكرام و كلمهء اى ربّ اى رب را هر كدام آن چنان تكرار كرد تا نفسش قطع شد ؛ آن‌گاه عرض كرد : پروردگارا ! اين دو بردى كه بر تن دارم كهنه است مرا بردى نو بپوشان و گرسنگى مرا بىطاقت نموده ، اطعامم نماى ! ناگهان سبدى پر از انگور كه دانه نداشت و يك دست لباس به صورت دو قطعه برد ، در پيش روى او ديدم ! فورا به سوى او رفتم ، تا از آن انگور تناول كنم او مانع از خوردنم شد ، گفتم : من در اين خير با تو شريكم ! گفت : چرا ؟ گفتم : دعاهايت را شنيده و آمين مىگفتم . گفت : بخور اما چيزى از آن ذخيره مكن ! با هم به خوردن مشغول شديم با اينكه فصل انگور نبود و چيزى از آن در شهر يافت نمىشد ؛ پس از خوردن ، ديدم از آن انگور چيزى كم نشد . آن‌گاه از آن دو برد يكى را به من داد ، گفتم : از لباس بىنيازم ، گفت : پس از من دور شو تا آنها را بپوشم ، از آنجا دور شدم ، وى آن دو برد جديد را پوشيد و لباسى كه به تن داشت به دست گرفت و از كوه پايين آمد ، در پى او روانه شدم ، در راه سائلى كه برهنه بود به او گفت : اى پسر دختر رسول خدا ! اين لباس كه در دست دارى به من بده تا بپوشم ، خداوند تو را بپوشاند وى لباس را به او داد . از آنجا به دنبال سائل رفتم و پرسيدم اين مرد كيست ؟ گفت : جعفر بن محمد صادق عليه السّلام است . سفيان ثورى گويد : در سالى به حجّ مشرّف شدم ، جعفر بن محمد را در موسم ملاقات نمودم ، اما هيچ حاجى را مانند او نديدم كه در مشعر به دعا و ابتهال و تضرع مشغول باشد ! زمانى كه به سرزمين عرفات رسيد ، از مردم كناره گرفت و در گوشه‌اى به