چيزها داناتر مىدانست .
مؤبذان گفت : حادثهاى از سوى عرب است ؟
كسرى نامهاى به اين مضمون نوشت : « از كسرى شاه شاهان به نعمان بن منذر :
امّا بعد ، مرد دانايى بفرست تا آنچه مىخواهم از او بپرسم » .
نعمان ، عبدالمسيح غسّانى را فرستاد و چون پيش كسرى آمد ، كسرى به وى گفت : آيا آنچه را از تو مىخواهم بپرسم پاسخ توانى داد ؟
عبدالمسيح گفت : شاه بگويد ، اگر خودم دانستم مىگويم و گرنه كسى را كه مىداند به او معرّفى مىكنم .
كسرى آنچه را ديده بود به او گفت .
عبدالمسيح گفت : دايى من كه سطيح نام دارد و در مرتفعات شام مقر دارد مىداند .
كسرى گفت : پيش او برو و از آنچه از تو پرسيدم از او بپرس و جوابش را برايم بياور .
عبدالمسيح برگشت و پيش سطيح رفت كه او در آستانه مرگ بود . و سلام كرد و درود گفت ، و سطيح حال جواب دادن نداشت . و عبدالمسيح شعرى خواند كه خلاصهء مضمون آن چنين بود : « داناى بزرگ يمن كر باشد يا شنوا ؛ اينك پير طايفه سنن پيش تو آمده كه فرستادهء سالار عجم است » .
و چون سطيح شعر او را شنيد سر برداشت و گفت : عبدالمسيح سوار بر شتر به سوى سطيح آمده ، ولى سوى ضريح آمده ، شاه بنى ساسان تو را فرستاده براى لرزش ايوان و خاموشى نيران ( آتشها ) و خواب مؤبذان ، كه در خواب ديده شتران درشت اندام اسبان عربى را مىكشند و دجله را در نورديده و در شهرهاى ايشان پراكنده شدهاند .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٩٠