به كف الذى قام فى جنبه * إلى الصائن الصادق المتقى
« شگفت آورتر از همه ، داستان سنگى است كه در كف دست آن مردى بود كه در كنار وى ( پيغمبر صلى الله عليه و آله ) ايستاده و مىخواست آن سنگ را به جانب آن بردبار راستگوى پرهيزكار پرتاب كند » .
شبى رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه روى صندلى نشسته بود و در كنارش پيرمرد نورانى مجللى بود كه دلها را به سوى خود جذب مىنمود . من به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شده بر آن حضرت صلى الله عليه و آله سلام كردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخم را داد و آنگاه فرمود : پيش عمويم برو - و به آن پيرمرد اشاره نمود - و بر او سلام كن .
عرضه داشتم : ايشان كدام يك از عموهاى شما مىباشند ؟ فرمود : ابوطالب .
پس به او نزديك شدم و بر وى سلام نموده گفتم : اى عمّ رسول خدا صلى الله عليه و آله ! من اشعار قافيه شما را روايت مىكنم ، دوست دارم آنها را نزد شما بخوانم ، از من بشنويد .
ابوطالب عليه السلام فرمود : بخوان ، خواندم تا اينكه به آن شعر رسيدم . در اين موقع فرمود : من ( إلى الصابر ) - باراء - گفتهام ، نه ( إلى الصائن ) « 1 » - بانون - . و من اين مطلب را در نسخهء ابيات نوشتم . . . .
مؤلّف : مقصود از بيت اوّل : « به كف الذى قام فى جنبه ؛ در كف آن مردى كه در كنار او ايستاده » دست ابوجهل است . و مقصود از بيت دوّم : « إلى الصابر الصادق المتقى » رسول خدا صلى الله عليه و آله است .
و حضرت ابوطالب عليه السلام در اين شعرش به اين داستان ابوجهل اشاره نموده كه وى سوگند ياد كرده بود - بنابر آنچه كه قمّى رحمه الله در تفسير آيهء شريفهء :
« وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ »
« 2 » آورده - كه اگر محمّد صلى الله عليه و آله
هامش
( 1 ) - ايمان ابوطالب : 225 ؛ بحارالأنوار : 35 / 178 .
( 2 ) - يس : 8