فصل بيست و ششم رؤياهاى گوناگون
فصل بيست و ششم : رؤياهاى گوناگون
1 - داستان گردهء نان
وزراء هلال بن محسن : ابوالحسن بن فرات با ابوجعفر بن بسطام كدورت و نگرانى داشت ، روزى به وى گفت : واى بر تو ، داستان گردهء نان چيست ؟
ابوجعفر گفت : داستانى ندارد .
ابن فرات : راستش را بگو كه خير تو در آن است .
ابوجعفر : بسيار خوب ، مرا مادرى درستكار بود كه از ابتداى تولّدم هر شب موقع خوابم گردهء نانى به وزن يك رَطل « 1 » زير سرم مىگذاشت ، و من صبحگاهان آن را به فقرا صدقه مىدادم ، و تا الآن هم آن را ترك نكردهام .
ابن فرات : شگفتانگيزتر از اين قضيه نشيندهام ؛ زيرا من نسبت به تو بسيار ظنين و بدبين بودم به علت مسائلى - كه بعضى از آنها را بر شمرد - و از مدّتها پيش در فكر دستگيرى تو بودم تا اينكه اخيراً در خواب ديدم : گويا تو را به نزد خود فرا خواندم تا تو را زندانى كنم و تو امتناع ورزيدى ، كار به جنگ كشيد . و ديدم گردهء نانى
هامش
( 1 ) - رطل مصرى 453 گرم است