تاجر ، كنيز را به او تزويج نمود . و او هم كنيز را به مشهد برد .
اتّفاقاً كنيز در مشهد بيمار شد و بيمارىاش طول كشيد ، به طورى كه جوان از پرستارى او ناتوان گرديد ، به حرم امام رضا عليه السلام رفت و دعا كرد و از خدا خواست تا زن پرستارى براى او پيدا شود .
در موقع مراجعت از حرم پيرزنى را ديد و مطلب را با او در ميان گذاشت ، پيرزن قبول كرد و با او به خانهاش رفت .
اتّفاقاً دختر خواب بود و ملافهاى روى او كشيده بود ، پيرزن ملافه را از روى دختر كنار زد ، ناگهان ديد دخترش مىباشد ، از تعجب و شادمانى بيهوش شده بر روى او افتاد .
دختر بيدار شد و چشمانش را باز كرد و مادرش را شناخت و هر دو گريستند .
و آن مرد از اين اتفاق عجيب مات و مبهوت شد و بسيار خوشحال گرديد و براى هميشه از پيرزن نگهدارى كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) - رياض الأبرار : ( خطى ) ، دارالسلام : 2 / 100 - 99