فصل دهم رؤياهاى متعلّق به امام صادق عليه السلام
1 - صداقت در امانت
روضهء كافى : مردى به امام صادق عليه السلام عرضه داشت : خواب ديدم گويا در بيرون شهر كوفه در محلى كه مىدانم كجاست ايستادهام و مثل اين كه شبحى چوبين و يا يك آدم چوبين بر اسبى چوبين سوار است و شمشيرى در دست دارد و آن شمشير را در فضا حركت مىدهد ، و من هراسان به او مىنگرم .
امام عليه السلام به او فرمود : تو مىخواهى مسلمانى را در معاملهاى فريب دهى ، بترس از خدايى كه تو را آفريده است و آنگاه مىميراند .
مردگفت : گواهى مىدهمكهتوداراى علمالهى هستى ، همانامردى از همسايگانم پيش من آمد و مِلكش را براى فروش بر من عرضه نموده . و من چون مىدانستم غير از من كسى طالب آن نيست تصميم گرفتم با قيمت بسيار نازلى ملك را از او بخرم .
امام عليه السلام فرمود : آيا همسايهء تو از مواليان ما و بيزار از دشمنانمان مىباشد ؟
گفت : بله ، بصيرتش نيكو و ايمانش قوى و محكم است . و من به درگاه خدا و پيشگاه شما از آن قصد سويى كه داشتم توبه مىكنم . اكنون بفرماييد اگر ناصبى ( دشمن اهل بيت عليهم السلام ) مىبود ، آيا فريفتن او جايز بود ؟