مهدى به او گفت : شنيدهام كه تو فاطمى هستى .
شريك گفت : پناه مىدهم تو را به خدا اگر غير فاطمى باشى ، مگر اين كه مقصودت فاطمه دختر كسرى باشد .
مهدى گفت : نه ، بلكه مقصودم فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله است .
شريك گفت : آيا او را لعن مىكنى ؟
مهدى گفت : نه ، پناه مىبرم به خدا .
شريك : پس دربارهء كسى كه او را لعن كند چه مىگويى ؟
مهدى : لعنت خدا بر او باد .
شريك : پس اين مرد - يعنى ربيع - را لعن كن .
ربيع گفت : به خدا سوگند ! من فاطمه را لعن نمىكنم .
شريك به ربيع گفت : اى بى حيا ! پس چرا نام سرور زنان عالم را در مجلس مردان مىبرى ؟ !
مهدى گفت : پس تعبير آن خواب من چيست ؟
شريك گفت : خواب تو كه خواب يوسف عليه السلام نيست و خون مردم با ديدن خوابهاى رنگارنگ مباح نمىشود . « 1 »
هامش
( 1 ) - عقدالفريد : 4 / 123 - 122