31 - ظهور اسلام و خواب هرقل
اغانى ابوالفرج : ابو سفيان مىگويد : هنگامى كه بين ما و رسول خدا صلى الله عليه و آله صلح برقرارگرديد ، من با گروهى از قريش بهجانب شام حركت كرديم و مقصد ما غزّه بود ، پس واردغزّه شديم . و اين در موقعى بود كه هرقل بر پارسيان كه در سرزمين او بودند پيروز گشته و آنان را از آن اراضى بيرون كرده و صليب اعظم را كه پارسيان از او بهيغمابردهبودند از آنان بازپس گرفته بود . ومنزلش درحمص بود ، پس بهشكرانهء اين پيروزى از خانهاش پياده به طرف بيت المقدس حركت كرد تا در آنجا نماز گذارد .
وقتى به ايليا رسيد در آنجا دو ركعت نماز بجا آورد در حالى كه افسران و بزرگان روم در خدمت او بودند .
در اين ايّام يك روز صبح اندوهگين از خواب برخاست و پيوسته به اطراف آسمان نگاه مىكرد . درباريانش به او گفتند : مثل اينكه امروز افسردهاى ؟
گفت : بله ، ديشب در خواب ديدم پادشاه ختنه ظاهر شده است .
به او گفتند : ما هيچ قومى را سراغ نداريم كه ختنه كند جز يهود . كه اكنون در مملكت تو هستند ، به فرمانروايان شهرها دستور ده يهوديان را بكشند . و از اين غصّه آسوده شو .
به خدا سوگند ! آنان در اين گفتگو و چاره انديشى بودند كه فرستادهء حاكم بُصرى « 1 » مرد عربى را پيش او آورد - و در آن زمان تبادل اخبار و اطلاعات در بين پادشاهان معمول بود - و گفت : اى پادشاه ! اين مردى از عرب است ، صاحب گوسفند و شتر ، او از حادثهء تازهاى خبر مىدهد ، از او بپرس .
عرب گفت : آرى ، در ميان ما مردى برخاسته كه خود را پيامبر مىداند و گروهى
هامش
( 1 ) - بُصرى : نام شهرى در شام