شوهرش سكران بن عمرو تزويج نمود . و پس از هجرت به مدينه دستور داد او را همراه دخترانش به مدينه بياورند . « 1 »
30 - مژده به امّ حبيبه
منتقى كازرونى : سعيد بن عاص گويد : امّ حبيبه ، دختر ابوسفيان گفت : در خواب ديدم گويا شوهرم عبداللَّه بن جحش زشت روترين مردم است . و من ترسيدم و با خود گفتم : به خدا سوگند ! اعتقادش دگرگون گشته است .
صبحگاهان ديدم مىگويد : اى امّ حبيبه من در اديان الهى بررسى كرده هيچ دينى را بهتر از آيين مسيحيّت نيافتهام ، از اينرو آن را برگزيدهام و از دين محمّد به آيين مسيحيّت برگشتهام .
به او گفتم : به خدا سوگند ! خير تو در آن نيست . و خوابم را برايش نقل كردم ، ولى اعتنايى ننمود و به ميگسارى روى آورد تا اين كه مُرد .
پس در خواب ديدم گويا كسى به نزد من آمده به من خطاب مىكند : يا امّ المؤمنين ! خودم آن را تعبير نمودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با من ازدواج مىكند .
ديرى نپاييد تنها به قدر انقضاء عدّهام كه فرستادهء نجاشى بر دَرِ خانهام آمد و گفت : پادشاه مىگويد : همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله به من نوشته تا تو را براى او تزويج كنم .
گفتم : خدا به تو مژدهء خير دهد .
گفت : اينك در اين باره كسى را وكيل كن و من خالد بن سعيد بن عاص را وكيل خود نمودم . « 2 »
هامش
( 1 ) - أنساب الأشراف : 1 / 407
( 2 ) - منتقى ، به نقل از بحارالأنوار : 21 / 43 / ح 2 ؛ دارالسلام : 1 / 193 ؛ الطبقات الكبرى : 8 / 97