در اين هنگام امام - عليه السلام - كه گويى اصلا سابقهء او را نداشته فرمود : تو را از چه پاك كنم ؟
زن : زنا دادهام مرا پاك كن .
امير المؤمنين - عليه السلام - : آيا در موقع ارتكاب اين عمل شوهر داشتى يا نه ؟
زن : شوهر داشتم .
- آيا در آن هنگام شوهرت در سفر بود يا در حضر ؟
- در حضر بود .
- برو و فرزندت را طبق دستور خداوند دو سال تمام شير بده . زن برگشت و چون مقدارى از آن حضرت دور شد به قدرى كه صدايش را نمىشنيد ، فرمود : خداوندا ! اين دو شهادت .
و پس از آن كه دو سال سپرى شد زن بازآمده و گفت : يا امير المؤمنين : فرزندم را دو سال تمام شير دادم اكنون مرا پاك كن .
امام - عليه السلام - مانند شخص بىخبرى پرسشهاى سابق را از او جويا شد . و آنگاه به او فرمود : حالا برو و از فرزندت نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند خودش غذا بخورد و از بامى پرت نشود و در چاهى نيفتد . زن گريان از نزد آن حضرت - عليه السلام - بازگشت ، و چون مقدارى دور گرديد ، به اندازهاى كه آواز آن حضرت - عليه السلام - را نمىشنيد فرمود : خداوندا ! اين سه شهادت .
عمرو بن حريث مخزومى زن را در بين راه ديد و به او گفت : اى بندهء خدا ! چرا گريه مىكنى ؟ من تو را ديدهام نزد على - عليه السلام - مىآيى و از او تقاضا مىكنى تو را پاك گرداند .
زن گفت : آرى ، نزد امير المؤمنين - عليه السلام - آمدم و از او خواستم مرا پاك كند و آن حضرت فرمود : برو و فرزندت را نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند بخورد و بياشامد و . . . و مىترسم در اين مدت بميرم و مرا پاك نگرداند .
عمرو به او گفت : نزد امير المؤمنين - عليه السلام - برگرد و من از فرزندت كفالت مىكنم .
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 41
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٤١