كرده چارهاى جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت : يا امير المؤمنين ! من هم يك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمايلى نداشتم ؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود .
پس امام - عليه السلام - تمام شهود را پيش خوانده يكى پس از ديگرى به كشتن پدر جوان و تصرّف اموال او اقرار كردند ، و آنگاه مرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود ، و آن حضرت - عليه السلام - آنان را عهدهدار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد . در اين موقع كه خواستند مال مقتول را بپردازند بازهم اختلافى شديد بين جوان و آنان درگرفت و هر كدام مبلغى را ادّعا مىكرد ، پس امير المؤمنين انگشتر خود و انگشترهاى آنان را گرفت و فرمود : آنها را مخلوط كنيد و هركدامتان كه انگشتر مرا بيرون آورد در ادّعايش راست گفته است ؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مىكند .
پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت : يا امير المؤمنين ! حكم داوود پيغمبر چه بوده است ؟
آن حضرت - عليه السلام - فرمود : داوود از كوچهاى مىگذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازى بودند ، و شنيد كودكى را به نام « مات الدين ؛ مرد دين » صدا مىزنند ، داوود كودكان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت :
نام تو چيست ؟
گفت : « مات الدين » .
داوود گفت : چه كسى اين نام را براى تو معين كرده ؟
گفت : پدرم .
داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اى زن ! اسم فرزندت چيست ؟
گفت : « مات الدين » .
داوود : چه كسى اين نام را بر او نهاده است ؟
زن : پدرش .
داوود : به چه مناسبت ؟
قضاء أمير المؤمنين على بن أبى طالب ( ع ) ( قضاوتهاى امير المؤمنين ع ) ( فارسي ) — صفحة 32
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٣٢