مرد از شنيدن اين خبر سخت ناراحت شده و با قيافهاى خشمناك به نزد دختر آمده به شدت او را سرزنش نمود و به وى گفت : واى بر تو ! آيا فراموش كردى آن محبّتها و مهربانيهاى مرا ؟ ! به خدا سوگند من تو را مانند خواهر و فرزند خود مىدانستم و تو نيز اگر خود را دختر من مىدانستى ، پس چرا مرتكب چنين كار خلافى شدى ؟
دختر گفت : به خدا سوگند من هرگز زنايى ندادهام و همسرت به من تهمت مىزند ، و ماجراى زن را براى مرد بازگو كرد . مرد دست دختر و زن خود را گرفته به طرف خانهء امير المؤمنين - عليه السلام - روانه گرديد و ماجرا را براى آن حضرت - عليه السلام - بيان داشت و زن نيز به جنايتى كه مرتكب شده بود اعتراف كرد . اتفاقا امام حسن - عليه السلام - در محضر پدر بزرگوار خود نشسته بود ، امير المؤمنين به او فرمود :
بين آنان داورى كن !
آن حضرت - عليه السلام - گفت : سزاى زن دوتاست ؛ يكى حدّ افتراء براى تهمتش و ديگرى ديهء بكارت دختر .
امير المؤمنين - عليه السلام - فرمود : درست گفتى « 1 » . . .
2 - سفرى كه بازگشتى نداشت
( 1 ) امير المؤمنين - عليه السلام - وارد مسجد گرديد ، ناگهان جوانى گريهكنان در حالى كه گروهى او را تسلّى مىدادند ، جلوى آن حضرت آمد .
امام - عليه السلام - به جوان فرمود : چرا گريه مىكنى ؟
جوان : يا امير المؤمنين ! سبب گريهام حكمى است كه شريح قاضى دربارهام نموده ، كه نمىدانم بر چه مبنايى استوار است ؛ و داستان خود را چنين شرح داد :
پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادى به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است ، حال او را از آنان مىپرسم ، مىگويند : مرده
هامش
( 1 ) - فروع كافى ، كتاب الحدود ، باب حدّ القاذف ، حديث 12 .