برادر مقتول با خود فكرى كرد كه در اين صورت جانش در معرض خطر است پس از كشتن او صرفنظر كرد « 1 » .
و همين خبر را ابن شهرآشوب در « مناقب » با اندك اختلافى نقل كرده و در آخر آن مىگويد : عمر دست به دعا برداشت و گفت : « سپاس خداى را ، يا ابا الحسن ! شما خاندان رحمتيد ، و آنگاه گفت : اگر على نبود عمر هلاك مىشد » .
2 - اتهام به قتل
( 1 ) مردى را در خرابهاى ديدند كه كاردى خونآلود در دست داشت ، و در همان نزديكى نيز كشتهاى بود كه در خون خود مىغلتيد ، مرد را دستگير كرده و نزد حضرت امير - عليه السلام - بردند .
آن حضرت به متهم فرمود : چه مىگويى ؟
متهم گفت : من آن مرد را كشتهام ، على - عليه السلام - طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگيرند .
ناگهان مردى شتابزده نزد آن حضرت آمده و گفت : من آن شخص را كشتهام .
امير المؤمنين به مرد اول فرمود : چطور شد بر عليه خودت اقرار كردى ؟
متهم : زيرا توانايى انكار نداشتم ، بدان جهت كه افرادى مرا در خرابهاى با كاردى خونآلود بر بالين كشتهاى ديده بودند ، و بيم آن داشتم كه اگر اقرار نكنم مرا بزنند .
حقيقت مطلب اين است كه من در نزديكى آن خرابه گوسفندى را ذبح كرده ، پس در حالى كه كارد خونآلودى در دست داشتم به منظور قضاى حاجت داخل در خرابه شدم ناگهان كشتهاى را ديدم كه در خون خود مىغلتيد ، بالين او رفته
هامش
( 1 ) - فروع كافى ، ج 7 ، ص 360 . مناقب ، سروى ، ج 1 ، ص 497 . تهذيب ، ج 10 ، ص 278 ، حديث 1 . من لا يحضر ، ج 4 ، ص 128 ، حديث 14 .