مؤلف : در اينجا مناسب است داستان دلالت آن بزرگوار را از قبر دانيال پيغمبر و دو دختر « تبع » كه براى عمر و ابو بكر بيان فرموده نقل كنيم ( اگر چه از موضوع اين فصل خارجند ) .
در تاريخ اعثم كوفى « 1 » آمده : هنگامى كه ابو موسى اشعرى شهر شوش را فتح نمود در آنجا اتاقى قفل شده ديد ، دستور داد قفل را شكستند ، پس در ميان اتاق سنگ بزرگى به شكل قبرى ديد كه در ميان آن جسدى كه با طلا كفن شده بود مشاهده نمود ، ابو موسى از بلندى قد آن جسد در شگفت شده از اهل آنجا از هويت آن پرسش نمود ؛ گفتند : او مرد درستكارى بوده كه در عراق مىزيسته و عراقيها به وسيلهء او از خدا طلب باران مىنمودهاند ، از قضا در سالى ما دچار خشكى و بىبارانى شديدى شده او را از عراقيها درخواست نموديم تا نزد ما بيايد و براى ما طلب باران كند . ولى آنان از فرستادن وى امتناع ورزيدند از ترس اين كه مبادا او را بازنگردانيم و لذا ما پنجاه نفر به عنوان گروگان نزد آنان فرستاديم تا او را بفرستند پس او را فرستادند و براى ما طلب باران نمود و خداوند به وسيلهء دعاى او براى ما گشايش نمود ، و ما از پنجاه نفر خود صرفنظر كرده او را در همين جا نگه داشتيم تا اين كه نزد ما وفات نمود . ابو موسى جريان را به عمر نوشت ، عمر چگونگى و صحت و سقم اين داستان را از صحابه پرسش نمود ، هيچ كس در اين رابطه اطلاعى نداشت بجز امير المؤمنين - عليه السلام - كه فرمود : اين دانيال است كه از پيامبران الهى بوده و در زمان پادشاهى بخت النصر و شاهانى ديگر مىزيسته ، و شرح زندگانى او را تا زمان مرگش بيان داشت . و به عمر فرمود : به ابو موسى بنويس جسد را بيرون آورده و در جايى به دور از دسترس اهل شوش دفن نمايد . عمر جريان را به ابو موسى نوشت ابو موسى دستور داد رودخانه را ( كه از كنار شهر مىگذشت ) خشك نموده و قبرى در وسط آن حفر و دانيال را در آن دفن كنند و آنگاه آن را با سنگهاى بزرگ ، مستحكم نموده آب را بر روى آن جارى ساخت . و در « مناقب » از
هامش
( 1 ) - تاريخ ، اعثم كوفى ( ترجمه شده ) ، ص 87 ، ( خلافت عمر ) .