من در خانهاى از آنان نگهدارى مىكردم ، بامداد امروز كه به سراغشان رفتم ديدم هر دو ، فرزند زاييدهاند يكى پسر و ديگرى دختر ، هر كدام ، پسر را ادعا مىكنند ، اكنون بايد قضاوت كنى .
شريح مىگويد : حكمش را ندانستم ، از اين رو نزد عمر رفته ماجرا را براى او نقل كردم .
عمر گفت : چگونه داورى كردهاى ؟
شريح : هيچ ، اگر مىدانستم كه نزد تو نمىآمدم .
پس عمر اصحاب پيامبر - صلّى اللّه عليه و آله - را گرد آورد ، و من به دستور وى داستان را برايشان شرح دادم . عمر پيرامون مسأله با آنان به گفتگو پرداخت . آنها همه حكم مسأله را به من و عمر رد مىكردند .
عمر گفت : من مرجع و پناهگاه اين مشكل را مىشناسم .
حضار : گويا مقصودت على بن ابى طالب است ؟
عمر : آرى .
حضار : به نزد او بفرست بيايد .
عمر : چنين نخواهم كرد او دانشمندى است بزرگ و از طرف هاشم نيز داراى شخصيتى برجسته ، برخيزيد به خانهاش برويم .
شريح مىگويد : همگى به سوى خانهء على - عليه السلام - حركت كرديم ، پس آن حضرت - عليه السلام - را ديديم كه در باغستان خود مشغول بيل زدن و كشاورزى بود و اين آيه را با خود زمزمه مىكرد :
«
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً
؛ آيا انسان مىپندارد كه واگذاشته مىشود مهمل ؟ ! » و پيوسته اشك مىريخت ، و پس از چند لحظه كه آرام شد عمر با همراهانش از آن حضرت اجازهء حضور طلبيدند . على - عليه السلام - خود به نزد آنان آمد و پيراهنى به تن داشت كه بيخ آستينش دونيم شده بود ، و آنگاه به عمر رو كرده و فرمود : براى چه كارى آمدهاى ؟
عمر : مشكلى پيش آمده است .