( 1 ) آنگاه ابن عباس ، اختيار از كف بداد و با حالتى هيجانزده ، آن گونه كه مورخان روايت مىكنند ، گفت : « به خدايى كه جز او پروردگارى نيست ، اگر مىدانستم موى و پيشانى تو را بگيرم تا اينكه مردم بر ما جمع شوند ، تو از من اطاعت مىكنى و مىمانى ، اين كار را مىكردم » .
همهء آنچه را ابن عباس گفت ، بر امام پنهان نبود و آن حضرت بر هدف خود كه پيروزى اسلام را در برداشت ، عازم بود .
( 2 ) ابن عباس ، در حالى كه به سختى قدم بر مىداشت و اندوه ، قلبش را مىفشرد ، به طرف فرزند زبير رفت و به او گفت : « اى فرزند زبير ! چشمت روشن شد » ، آنگاه اين شعر را خواند :
يا لك من قنبرة بمعمر خلا * لك الجو فبيضى و اصفرى
و نقرى ما شئت ان تنقرى
« اى چكاوك ! اينك تو تنها مانده و اطراف توخالى شده است ، پس تخم بگذار و چهچه بزن » « و هر چه مىخواهى نوك بر زمين بزن » .
اين حسين است كه دارد به سوى عراق مىرود و تو را با حجاز مىگذارد . . . « 1 » .
( 3 ) اگر امام ، خواهان ملك و سلطنت بود ، نظر ابن عباس را مىپذيرفت ، ولى آن حضرت عليه السّلام خواهان اصلاح و بازگرداندن زندگى اسلامى به واقعيت درخشان آن بود و يقين داشت كه اين كار ، جز با فداكارى سرخ ، تحقق نمىيابد ، اين تنها كارى بود كه هدفش را محقق مىساخت .
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 39 . انساب الاشراف 3 / 374 .