ابو بكر نااميد شد و گفت : « اى ابا عبد اللّه ! تو را به خدا مىسپاريم » .
( 1 ) آنگاه ابو بكر نزد والى مكه رفت ، در حالى كه مىگفت :
كم ترى ناصحا يقول فيعصى * و ظنين المغيب يلفى نصيحا
« چه بسيار نصيحتكننده را مىبينى كه حرفش را نمىشنوند امّا متهمى كه در پنهان است ناصح مىگردد » .
- « چه شده است اى ابو بكر ؟ ! » .
وى گفتار خود با حضرت حسين را به اطلاعش رساند ، او به وى گفت :
« به خداى كعبه ! او را مخلصانه نصيحت كردهاى » . « 1 »
( 2 )
5 - عبد اللّه بن جعده
« عبد اللّه بن جعدة بن هبيره » بر او دل سوخت ، پس پسرش « عون » را خدمت آن حضرت فرستاد و نامهاى به وى نوشت و از او تقاضاى بازگشت كرد و ترس خود را از حركت حضرتش به عراق بيان نمود ، ولى اين امر ، مورد پسند امام قرار نگرفت « 2 » .
( 3 )
6 - جابر بن عبد اللّه
« جابر بن عبد اللّه انصارى » نيز به سوى امام شتافت و از او تقاضا كرد كه خارج نشود ، ولى امام نپذيرفت « 3 » .
هامش
( 1 ) مروج الذهب 3 / 56 . طبرى ، تاريخ 5 / 382 .
( 2 ) انساب الاشراف ، 3 / 377 .
( 3 ) ذهبى ، تاريخ اسلام 5 / 8 .