نخواهم گفت تا اينكه به لقاى خداى عزيز و جليل برسم » « 1 » .
پسر جعفر ، غرق در غم و اندوه محل را ترك گفت در حالى كه يقين كرده بود مصيبت خردكننده نازل خواهد شد . وى دو پسرش را دستور داد تا در خدمت دايىشان حضرت حسين عليه السّلام باقى بمانند .
( 1 )
3 - عبد اللّه بن عباس
« عبد اللّه بن عباس » ، غمگين و اندوهناك نزد امام شتافت و به وى گفت :
« مردم بيهوده شايع كردهاند كه تو عازم عراق هستى ، آيا چنين تصميمى گرفتهاى ؟ » .
« آرى ، تصميم گرفتهام در يكى از اين دو روز ، به كوفه حركت كنم .
مىخواهم ان شاء اللّه تعالى به عموزادهام مسلم ، ملحق شوم » .
( 2 ) ابن عباس ، پريشان شد و به امام گفت : « من تو را از آن ، به خدا پناه مىدهم ، مرا خبر ده ، آيا به سوى قومى مىروى كه اميرشان را كشته و منطقهء خودشان را در اختيار گرفتهاند كه اگر چنين كرده باشند ، به سوى آنان حركت كن امّا اگر تو را دعوت كردهاند ، در حالى كه اميرشان بر سر آنهاست و بر آنها حاكم و عمالش ماليات شهرهايشان را جمعآورى مىكنند و خراجشان را مىگيرند ، اينها تو را به جنگ فرا خواندهاند و من از اينكه تو را فريب دهند ، به تو دروغ بگويند ، تو را رها كنند و بفروشند و خود از بدترين مردم بر ضدت شوند ، بر تو ايمن نيستم » .
هامش
( 1 ) طبرى ، تاريخ 5 / 387 ، البداية و النهاية 8 / 163 و 167 ، سير اعلام النبلاء 3 / 297 .