و به او گفت : « مرگ تو بر من گران آمده است ، اى مسلم ! تو را مژدهء بهشت باد ! » .
مسلم با صدايى آهسته گفت : « خداوند تو را مژدهء خير دهد » .
حبيب روى به او كرده گفت : « اگر علم من به آمدنم در پى تو نبود ، دوست مىداشتم كه به آنچه اهتمام مىورزى مرا وصيّت نمايى » .
( 1 ) مسلم به عزيزترين و خالصترين چيزى كه نزد او بود ، او را وصيت نمود و در حالى كه به امام اشاره مىكرد ، گفت : « تو را در مورد اين ، وصيت مىكنم كه در دفاع از او جان فدا كنى » .
( 2 ) اين كلمات ، آخرين چيزى بود كه بر زبان آورد « 1 » . به حقيقت اين همان عظمت است با آنچه از معانى بلندى و شرف نزد ياران امام دربردارد ؛ زيرا هر يك از آنان نمايندهء شرافت انسانيّت در همهء زمانها و مكانهايش بودند .
( 3 ) اين ، همان وفادارى است كه با ايمان بىحد و مرز به حركت مىآيد ، وى در آن لحظه از زندگانيش ، نه به خانوادهاش مىانديشيد و نه به چيزى از مسائل دنيا بلكه حسين ، همهء انديشهاش را دربرگرفته ؛ زيرا تا آخرين نفس از زندگىاش ، در دوستى آن حضرت ، اخلاص ورزيده بود .
( 4 ) اردوگاه ابن سعد با كشته شدن اين قهرمان عظيم - يعنى مسلم - نفس راحتى كشيد ، آنان به يكديگر مژده مىدادند و با شماتتى آشكار يكديگر را ندا مىكردند : « مسلم كشته شد » . ربعي ( 5 ) اين امر ، بر « شبث بن ربعى » گران آمد ؛ زيرا وى مسلم را مىشناخت و فضيلتش را گرامى مىداشت ، پس با تأثر ، اطرافيانش را اين گونه مخاطب قرار داد : « مادرتان به عزايتان بنشيند ! شما خودتان را با دستان خود مىكشيد
هامش
( 1 ) البداية و النهاية 8 / 182 ، طبرى ، تاريخ 5 / 435 - 436 .