تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
برادرش را رها كرد ، آن سپاه ، دوست داشت كه به زمين فرو رود ؛ زيرا برايش معلوم شد كه چه گناهى را مرتكب شده و چگونه عناصر اسلام و مراكز آگاهى و ايمان را نابود كرده است . ( 1 ) هنگامى كه اسيران اهل بيت عليهم السّلام به كوفه نزديك شدند ، گروههاى عظيمى از مردم براى استقبال از اسيران خارج شدند ، بانوى خاندان وحى ، در ميان آنان ، خطابه‌اى ايراد كرد كه آنان را منفعل و سرگشته ساخت ، مردم ناگهان سرگردان شدند و نه چيزى را متوجه مىشدند و نه مىفهميدند كه خانه‌هايشان به ماتم‌سراهايى تبديل گشته‌اند . آنان بر سرنوشت شوم خود مىگريستند و بر گناهى كه مرتكب شده بودند ، زارى مىكردند . هنگامى كه حضرت زينب به كاخ فرماندارى رسيد ، آن طاغوت با زشت‌ترين حالتهاى انتقامجويى با وى رو به رو شد و گفت : كار خدا را با برادرت چگونه ديدى ؟ ( 2 ) بانوى بنى هاشم با شجاعت و پايدارى به او روى كرد و با سخنان نصرت و پيروزى به وى پاسخ داد و فرمود : « جز نيكى نديده‌ام ، اينان قومى بودند كه خداوند ، قتل را بر آنان نوشت و آنها به سوى آرامگاههايشان شتافتند ، خداوند تو و آنان را با هم جمع خواهد كرد و مورد مخاصمه واقع خواهى شد ، آنگاه مىبينى كه پيروزى از آن چه كسى خواهد بود ، مادرت به عزايت بنشيند اى فرزند مرجانه ! » . اين كلمات ، فرزند مرجانه را رسوا كرد و براى او از ضربه‌هاى شمشير و فرو كردن نيزه‌ها سخت‌تر بود . ( 3 ) هنگامى كه به شام رسيد ، با آن خطابهء برجسته تكان‌دهنده‌اش تخت سلطنت اموى را به لرزه افكند و بدين وسيله ، به پيروزيى دست يافت كه لشكرها آن را محقق نمىسازند . . .