كرده بود ، باقى نماند ؛ زيرا امّت ، پس از كشته شدن امام ، همچون قهرمانى قدرتمند به پا خاست ، زندگى را به چيزى نشمرد و مرگ را به استهزا گرفت و فرزندان خود را به سوى انقلابهاى پىدرپى روانه ساخت تا اينكه حكومت اموى را سرنگون ساخت و خودسرىاش را به پايان آورد .
( 1 ) امام ، دست به انقلاب نزد مگر پس از آنكه همهء وسايل در برابرش نابود شدند و هيچ اميدى براى اصلاح امّت و رهايى آن از حركت در پيچ و خمها باقى نماند و مطمئن شد كه براى اصلاح ، راهى جز فداكارى و مرگ سرخ ، وجود ندارد ، اين راه به تنهايى مىتوانست زندگى را دگرگون سازد و پرچم حق را در زمين به اهتزاز در آورد .
( 2 ) به اعتقاد من ، مهمترين چيزى كه خوانندگان بحثهايى از اين قبيل ، در جستجوى آنند ، آگاهى بر علل انقلاب حسينى و برنامهريزيهاى آن است كه در ذيل به آن مىپردازيم .
( 3 )
علل انقلاب
شمارى از مسئوليتهاى دينى وظايف اجتماعى و غيره ، امام عليه السّلام را در برگرفته و او را به انقلاب ، تشويق نموده و به جانبازى و فداكارى واداشته بودند كه بعضى از آنها بدين قرارند .
( 4 )
1 - مسئوليت دينى
اسلام ، مسئوليت بزرگى را در مورد آنچه در كشور مسلمين اتفاق مىافتد ، حوادث و بحرانهايى كه با دين آنان منافات دارد و با منافعشان سازگار