( 1 )
نظارت بر واليان
عمر ، به شدت بر واليان و حاكمانش نظارت داشت و هيچ كسى را به عنوان عامل تعيين نمىكرد مگر اينكه اموالش را شمارش مىنمود و هر وقت او را عزل مىكرد ، بازهم چنين مىكرد و اگر تفاوتى مىديد ، آن را تقسيم مىكرد و نيمى را براى وى مىگذاشت و نصف ديگر را به بيت المال مىسپرد « 1 » .
( 2 ) وى « ابو هريرهء دوسى » را به عنوان حاكم « بحرين » تعيين نمود و به او خبر دادند كه ابو هريره اموال مسلمين را تصرف نموده است . پس ، او را احضار نمود و هنگامى كه نزد وى حاضر شد بر او پرخاش نمود و گفت : « مىدانى كه من تو را حاكم بحرين قرار دادم در حالى كه تو بدون نعلين بودى و اينك شنيدهام كه تو اسبانى را به هزار و ششصد دينار فروختهاى . . . » .
ابو هريره ، عذر خواهى كرد و گفت : « اسبانى داشتيم كه زاد و ولد نمودند و بخششهايى كه پىدرپى شدند » .
( 3 ) عمر ، توجهى به اين حرف وى ننموده بلكه بر او پرخاش نمود و فرياد كشيد : « روزى و مخارجت را برايت معين نمودم و اين اضافهاى است كه بايد آن را تحويل دهى » .
ابو هريره امتناع نمود و به او گفت : « اين حق تو نيست » .
عمر گفت : « بلى ، به خدا سوگند و پشت تو را به درد مىآورم » .
( 4 ) عمر خشمگين شد و به سوى وى برخاست و با چوبدستيش وى را مضروب ساخت تا اينكه خونين شد . ابو هريره چارهاى جز حاضر كردن اموالى كه به ناحق غارت كرده بود ، نداشت . پس به وى گفت : « آنها را بياورم و نزد خدا محسوب دارم » .
هامش
( 1 ) الفتنة الكبرى 1 / 20 .