حضرت در بستر خود آرميد و روى به قبله نهاد با صدايى آرام به سلمى گفت :
« اى مادر ! من اينك در خواهم گذشت . من خود طهارت يافتهام پس كسى جامه از من برنگيرد » .
( 1 ) آنگاه به تلاوت آيات خداوند حكيم پرداخت تا اينكه جان به جان آفرين تسليم كرد و آن روح عظيم به سوى پروردگارش عروج كرد تا با پدر خويش ديدار كند ، پدرى كه پس از او زندگى را دوست نمىداشت .
آن روح ، به بهشت و رضوان خداوند شتافت ، روحى كه در زير آسمان اين دنيا در هيچيك از دورانهاى زندگى همانند او كسى در قداست ، فضيلت ، شرف و عظمت يافت نشده است و با وفات وى ، آخرين كسى كه از نسل رسول خدا در جهان هستى بود ، از زندگى رخت بر بست .
( 2 ) حسنين به خانه بازگشتند ولى مادر خود را نيافتند . آنان به سوى سلمى شتافتند و از وى دربارهء مادرشان پرسيدند و او غرق در گريه و زارى بود ، ناگهان به آنها گفت : « اى سروران من ! مادرتان درگذشته است ، پدرتان را با خبر سازيد » .
( 3 ) اين خبر ، همچون صاعقهاى براى آن دو بود . آنان به سرعت به سوى بدن پاك او شتافتند و حسن خود را بر او افكند در حالى كه مىگفت : « اى مادرم ! با من سخن بگو پيش از آن كه جانم از بدن خارج شود » .
و حسين خويشتن را بر او انداخت و در حالى كه گريان بود مىگفت : « اى مادرم ! من فرزند تو حسين هستم ، با من سخن بگو پيش از آنكه قلبم شكافته شود » .
( 4 ) اسما بر آنان بوسه مىزد و آنان را تسليت مىگفت و از آنها مىخواست كه فورا به سوى پدرشان بروند و او را با خبر سازند .
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 332
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٣٣٢